گنج

شمارهٔ ۲۰۲

زآتش عشقت علم زد رشته جانم چو شمعاشک شد یکسر تنم وز دیده می رانم چو شمع
اینچنینم کآتش عشق تو در دل خانه کردخواهد آخر سر برآورد از گریبانم چو شمع
بر امید بوی تو یا پرتوی از روی توروز در باغم چو گل شب در شبستانم چو شمع
امشب ای صبح سعادت چند سوزم بی رختروی بنما تا به رویت جان برافشانم چو شمع
دیده ام تا زنده خود را کار من جز گریه نیستطرفه تر حالی که با این گریه خندانم چو شمع
مانده ام حیران حال خود که با این ضعف تنچون میان آب و آتش زنده می مانم چو شمع
هر شبم گویی که جامی چند سوزی بهر منچون کنم جز سوختن کاری نمی دانم چو شمع