گنج

شمارهٔ ۱۹۳

دم زد دل از سر غمت از سرزنش خون کردمشگرم از میان مردمان چون اشک بیرون کردمش
کردم عقیقین حقه ای پیدا به یاد آن دهانیاد آمد آن دندان مرا پر در کنون کردمش
لیلی به خواب از من شبی پرسید وصف زلف توگفتم مسلسل نکته ها چندان که مجنون کردمش
چون خیمه را دیدم تهی از وصلت ای سرو سهیجویی که گرد خیمه بود از گریه جیحون کردمش
یارب چه سخت آمد دلت کز بهر رحم احوال خودهرچند افزون گفتمش بیرحمی افزون کردمش
زخمی که مار گیسویت بر جان من زد به نشدگرچه ز افسون خوان لبت صد بار افسون کردمش
جامی که با میخوارگان می داشت همرنگی هوسجامی دو بر وی ریختم دراعه میگون کردمش