گنج

شمارهٔ ۱۹

خار غم بیخ فرو برده در آب و گل ماغنچه کم خاسته زین خار چو پر خون دل ما
بس که در راه تو ای کعبه جان گریانیمبر سر آب چو کشتیست روان محمل ما
شب برد ناله ما خواب رفیقان سفربه که از منزل شان دور بود منزل ما
دل نهادیم به بی حاصلی خود چه کنیمحاصلی نیست ز سعی دل بیحاصل ما
کشته خنجر تسلیم بود عاشق تونیست حاجت که کشی تیغ پی بسمل ما
شغل مرغان اولی اجنحه پروانگی استتا ز شمع رخت افروخته شد محفل ما
جامی از مشکل خود پرده چه سان بگشایمگر نه رشح قلمت شرح کند مشکل ما