گنج

شمارهٔ ۱۸

چنان محروم خواهد یار از دیدار خود ما راکه نپسندد نظر در روی خود یک چشم زد ما را
به کف داریم از بهر قبول ساعدش جانیزهی دولت اگر ننهد به سینه دست رد ما را
دلی پر چاکها داریم در بحر امید از ویمباد آن روز کاید ز آب خالی این سبد ما را
ز ما مشت خسان دور است پابوس سمند اوچنین کین بخت توسن می زند هر دم لگد ما را
بجز آواز پیکانهای او از خاک ما نایدگر افشارد پس از مردن معاذالله لحد ما را
جسد افتد به زیر پا و جان گرد سرش گرددچو سازد زخم تیغ او جدا جان از جسد ما را
نه حد ماست با این لطف و شیرینی سخن جامیبه یاد آن دهان از غیب می آید مدد ما را