شمارهٔ ۱۸۲
منم امروز و حالتی که مپرسوز وداعت ملالتی که مپرس
رفتی و بی تو جان نرفت از تندارم از تو خجالتی که مپرس
مانده ز انکار عشق توست فقیهدر حجاب جهالتی که مپرس
مرغ تیر تو کرده نامه به پردر هلاکم رسالتی که مپرس
بس هدایت طلب که از زلفترفته راه ظلالتی که مپرس
بهر آیینگیت صوفی شهرداده دل را صقالتی که مپرس
شد چو طوطی ز شکرت جامیمرغ شیرین مقالتی که مپرس