شمارهٔ ۱۸۰
چو دید اشک روان مرا ستاره شناسگرفت طالعم از سیر این ستاره قیاس
دهانت در ظلمات عدم نهان مانده ستنه خضر برده به آن چشمه راه نی الیاس
رسیدم از خلش دل به جان دلم گوییز غمزه های تو خورده ست خرده الماس
ز اهل زهد ملول است طبع دردکشانخواص را چه سر صحبت عوام الناس
میان نازکت افزون بود ز فهم عقولچو سر غیب که بیرون بود ز درک حواس
جفای چرخ مرا بس سرم به سنگ ستممساز خرد و منه پیش آسیا دستاس
ز سر صبح ازل می زند نفس جامیمباد شغل تو جز پاسداری انفاس