شمارهٔ ۱۷۷
در لطف بود گل ز تو افزون نه و هرگزیا سرو چو بالای تو موزون نه و هرگز
گردد خجل از روی تو خورشید فلک روزشب با تو برآید مه گردون نه و هرگز
سر در خم زلف تو بود خلق جهان راباشد کس ازین سلسله بیرون نه و هرگز
خونریز مرا کن به غم خویش حوالهتیغت سزد آلوده بدین خون نه و هرگز
فردا که فتد کار به میزان عدالتچربد ز غم من غم مجنون نه و هرگز
دارم به دل از مار سر زلف تو زخمیبهتر شود این زخم به افسون نه و هرگز
عهد تو و جامی ز ازل تا ابد آمدهرگز شود این عهد دگرگون نه و هرگز