شمارهٔ ۱۷۰
ای به نظاره کرده رو موکب ماه من نگرخیل بتان سپاه او حشمت شاه من نگر
پی سپرم به راه او باور اگر نمی کنیجسته ز نعل توسَنش شعله آه من نگر
هست کلاه بندگیش افسر سربلندیمچون مه نوسپهرسا ترک کلاه من نگر
باغ تر است و تازه او خشک گیاه او منمرفته به صرصر غمش خشک گیاه من نگر
دانه اشک شد روان بر رخ زردم از مژهحاصل تخم مهر او دانه و کاه من نگر
باد گشاد برقعش زلف گرفت جای اومانع دولت آمده بخت سیاه من نگر
پای بر آستانه زد کفش به سر چو جامیمبر سر تخت سلطنت افسر جاه من نگر