گنج

شمارهٔ ۱۴۷

کس رخت را چو گل نظاره نکردکه گریبان چو غنچه پاره نکرد
با دل عاشقان کند دل توآنچه با شیشه سنگ خاره نکرد
هر که زیر کمر میان تو دیدوای او کز بلا کناره نکرد
مه نشد شب فروز تا ز رختلمعه نور استعاره نکرد
جان بیچارگی دهم که لبتدید بیچارگیم و چاره نکرد
سنگ بیدادت از عدد بدر استریگ صحرا کسی شماره نکرد
جامی از کارها نداشته دستنام خود رند هیچ کاره نکرد