شمارهٔ ۱۴۶
مدت رفتن آن مه به سفر دیر کشیدمهلت قاصد و تأخیر خبر دیر کشید
به غباری که به هر سو رود از موکب اوآرزومندی اصحاب نظر دیر کشید
ابر جود است و کرم لیک پی یک قطرهبخل ورزیش بدین تشنه جگر دیر کشید
این همه ناله مرغان به چمن زان سبب استکه نقاب از رخ گل باد سحر دیر کشید
کشتنی گشته ام از جرم بقا بی رخ اووه که دست اجلم تیغ به سر دیر کشید
شب که آمد به سرخ خیل خیالش خجلمکه به پایش مژه ام در و گهر دیر کشید
نیست جز عشق بتان هیچ هنر جامی راخصمی چرخ به ارباب هنر دیر کشید