شمارهٔ ۱۴۱
از سرو قدت کج نظران را چه گشایدوز خاک درت بصران را چه گشاید
جز خون گره بسته به نوک مژه شبهااز لعل تو خونین جگران را چه گشاید
جز با دگران دیدنت از دور به حسرتاز وصل تو بی سیم و زران را چه گشاید
زر گشت مرا چهره و گر زر نگشایمزین وجه چو تو سیمبران را چه گشاید
سیم است برت ور کمر زر نگشاییاز سیم تو زرین کمران را چه گشاید
آرد خبر از یوسف ما پیرهن گلاز نکهت گل بی خبران را چه گشاید
بر جامی بیدل زبتان جز در محنتنگشاد ندانم دگران را چه گشاید