شمارهٔ ۱۳۹
دل خون و جگر پرخون بار دگرم شب شدخونخواری امشب را اسباب مرتب شد
هر جام که ساقی داد از بخل مرا نیمهچون یاد لبت کردم از گریه لبالب شد
بگرفت تب هجرم درد سر من اکنوناز بودن سر بر تن خاصیت آن تب شد
دی مست برون راندی بس سر که اسیران راچون گوی به میدانت زیر سم مرکب شد
هر لحظه سواد غم آرم به بیاض دلتا دوده آه من با گریه مرکب شد
افتاد دل صدکس سی پاره به راه توهرگه که به بر مصحف میلت سوی مکتب شد
آب است تو را غبغب پیدا شود آب از چهچون است که از آبت پیدا چه غبغب شد
یا رب چه کمان است آن ابرو که ازو هر شببس رخنه که در گردون از ناوک یارب شد
جانی تو و از قالب چاره نبود جان رابازی آی که جامی را جان بهر تو قالب شد