شمارهٔ ۱۳۴
ز آب حیات مشک خطا را سرشتهاندگرد لب تو آیت رحمت نوشتهاند
من که و کاخ عیش، که خشت وجود مناز خاک رنج و چشمه محنت سرشتهاند
هرگز به آب و رنگ تو نشکفته غنچهایدر باغ حسن زین همه گلها که کشتهاند
عمرم وفا به وعده وصلت نمیکنداین رشته را نگر که چه کوتاه رشتهاند
تو اهل این جهان نیی آیا چه کردهایکاهل بهشت دامنت از کف بهشتهاند
آن تازه میوهای که ز رشک شکرلباندرهم کشیده روی ترش همچو کشتهاند
جامی نظر ببند که طبع پریرخانخالیست ز آدمیت اگر خود فرشتهاند