شمارهٔ ۱۰۴
خطت از لعل آتشگون برآمدندانم سبزه ز آتش چون برآمد
خضر زد غوطه در عهد سکندردر آب زندگی و اکنون برآمد
به خونریزی کشیدی از میان تیغمیان عشقبازان خون برآمد
ترازو با رخت سنجید مه رارخت در حسن ازو افزون برآمد
چو لاله داغ لیلی داشت بر دلگلی کز تربت مجنون برآمد
دل مردم به آب چشم من رفتچو نام دجله و جیحون برآمد
به وصف قد تو گفتار جامیبه میزان خرد موزون برآمد