گنج

شمارهٔ ۴ - القصائد

سحر چو بر دل من تافت نور صبح نشورصدای صیحه قوموا شنیدم از دم صور
ز خواب جستم ازان صیحه و درآن جستنمرا به خیمه ابداعیان فتاد عبور
به هم نشسته گروهی مقدسان دیدمز قید صورت و بی قیدی هیولی دور
نه از وظیفه تسبیحان رسیده ملالنهدر طریقه تقدیسشان فتاده فتور
درآن میانه یکی دیدم از همه ممتازکه انس و جن همه زو کردی استفاضه نور
خطاب کرد که جامی تو را چه افتاده ستکه مست و بی خبر افتاده ای ز جام غرور
خوشی به لذت مستی همی نیندیشیکه هر که مست شد افتد به عاقبت مخمور
گریزی از خطر این جهان ولی هرگزبه خاطرت خطر آن جهان نکرده خطور
به خود تصور آن بینمت که روضه خلدپر است بهر مراعات تو ز حور و قصور
برون کن از دل خود این تصور باطلنبرده رنج عمل مزد کی برد مزدور
مثال همت والای توست رفعت قصرجزای خوبی اعمال توست صورت حور
ز کار و گشت تو هست از تو هر که هست ملولز خوی زشت تو هست از تو هر چه هست نفور
به کوه در نتواند چریدن از تو وحوشبه بال و پر نتواند رهیدن از تو طیور
ز دست تو همه خایف مهللان هواز شست تو همه هارب مسبحان بحور
رود به غارت تو تا دهان کنی شیرینذخیره ای که نهد از برای دی زنبور
به قصد قوت شهوت که خاک بر سر آنبرآوری به جفا مغز از سر عصفور
به شرب باده چه چسبیده ای مدام مشوبدین مثابه شلایین شیره انگور
خوشی به نغمه طنبور گویمت رمزیکه از شنیدن آن ماتم تو گردد سور
تن تو هست چو طنبور تار آن رگ جانبزودیت شود این تار پاره زان طنبور
غریب تر ز همه اینکه هرگزت نبودز غیر شعر شعار و بغیر شعر شعور
به فکر قافیه روزی که سر به جیب کشیکنی ز تیرگی آن روز را شب دیجور
گهی به مدح کنی وصف مدخلی حاتمگهی ز خجل نهی نام سفله ای مغفور
گهی ز کنم عدم دلبری خیال کنیکه باشد از نظر حس وجود او مستور
به هرزه گویی خود حسن او دهی شهرتبه عشقبازی او نام خود کنی مذکور
دوصد غزل به زبان مغنی و قوالبه شرح عشق خود و حسن او کنی مشهور
نه عاشق است درین گفت و گوی نی معشوقنه ناظر است درین جست و جوی نی منظور
درین تصور کاذب که خواندت صادقدرین تخیل فاسد که داردت معذور
فروگرفت تو را ضعف شیب سرتاپایچرا به قوت و حول جوانیی مغرور
هوای وصل جوانان و مهر روی بتاننکرد بر دل تو سرد موی چون کافور
گذشت عمر و به حیرت درم که چون دل تونشد ملول ز آمد شد سنین و شهور
چو نیست روی در افزونیت چه سود تو راازین تمادی اعصار و امتداد دهور
ازین جواهر حکمت چو گوش من پرگشتشدم خزاین اسرار غیب را گنجور
گشاده شد به دلم روزنی ز روضه صدقبه نور گشت بدل تیرگی عالم زور
نمود پرتو آن نورم از صحیفه عمرشرور نامتناهی ذنوب نامحصور
زکار و بار خودم خوار و شرمسار چنانکه نیست شمه ای از شرح آن مرا مقدور
به شرمساری و خواری فتاده ام اینکدلی شکسته تنی خسته خاطری رنجور
علاج رنج خود اکنون جز این نمی دانمکه معتذر ز گناهان و معترف به قصور
برم پناه به درگاه کردگار کریمفانه لرئوف وللعباد غفور
چو افتدم به دل از حسن ظن به فضل ازلکه شد ذمایم اعمال من همه مغفور
کنم وظیفه اوقات خالی از اکداردعای دولت شاهی مظفر منصور
سپهر مرتبه یعقوب بن حسن که بر اوسترسوم شاهی و آثار سلطنت مقصور
شهنشهی که چو نوشیروان به دورانشز یمن عدل جهان خراب شد معمور
ز فرش مجلس او قطعه ای بساط نشاطز قصر عشرت او غرفه ای سرای سرور
کجاست تا نگرد در کمند او بهرامهر آرزو که ازین صیدگاه برد به گور
به گوش دهر نوای ثنای او کم نیستز طیب لهجه داوود در ادای زبور
بود عواقب او در ره هدی محمودبود مساعی او در طریق دین مشکور
بر ارتکاب مآثر جبلتش مجبولبراکتساب مفاخر طبیعتش مفطور
عروس ملک چو شیرینش آمده به کنارنجسته چاره وصلش چو خسرو از شاپور
قیاس همت او با محیط گردون هستفضای ملک جم و تنگنای دیده مور
سیاستش نه به حکم طبیعت است آریمصون زمنقصت دود باشد آتش طور
کمر به خدمت او بستن است خوبان رانتیجه ای که شود ظاهر از اناث و ذکور
بود ز ماتم بی سور حاسدش مجروحبه جان خطر بودش زین جراحت ناسور
بجز کرم نبود مقتضای همت اوبر اختیار کرم هست گوییا مجبور
به صورت عمل و اعتقاد چون فردابرآوردند سر از خاک خفتگان قبور
نیافت هرکه ز حبش کمال انسانیعجب نباشد اگر دیو و دد شود محشور
جهان پناها هرچند پیش ازین شده استبه دفتر سخنم مدح خسروان مسطور
برفت قوت طبع جوانیم امروزز عقل پیر به مداحی توام مأمور
چو بر جواهر منظومم اقتدار نماندفشاندم از خوی خجلت لالی منثور
بود وظیفه پیران دعای شاه جوانپی مصالح ملک و منافع جمهور
نه دست شغل زدن در مدیح او زانسانکه هست دستخوش حرص و آز را دستور
همیشه تا که درین کوچگه نیارامندوفود غیب ز آمد شد ودود و صدور
مقر عز تو تخت و جلالتی باداکه دمبدم رسدش تازه دولتی به ظهور