شمارهٔ ۱ - فی توحید الباری عز اسمه
سبحان من تحیر فی ذاته سواهفهم خرد به کنه کمالش نبرده راه
از ما قیاس ساحت قدسش بود چنانکموری کند مساحت گردون ز قعر چاه
بر وحدتش صحیفه لاریب حجت استاینک نوشته از شهدالله بر آن گواه
عمری خرد چو چشمه «ها» چشمها گشادتا بر کمال کنه اله افکند نگاه
لیکن کشید عاقبتش در دو دیده میلشکل «الف » که حرف نخست است از اله
طوبی که هشت روضه پر از شاخ و برگ اوستهست از ریاض مکرمتش دسته گیاه
شبهای تار در لگن نقره کوب شاخروشن کند ز مشعل خورشید شمع ماه
قهار بی منازع و غفار بی ملالدیان بی معاون و سلطان بی سپاه
با غیر او اضافت شاهی بود چنانکبر یک دو چوب پاره ز شطرنج نام شاه
آن را که سرفراز کند از کلاه فقراز فرق سرکشان جهان درکشد کلاه
وان را که قامت از کشش او بود کمانصد صید دولت افکند از یک خدنگ آه
بر یاد اوست عیش جوانان میکدهوز شوق اوست نعره پیران خانقاه
ز امید بردباری او پشت ما به کوهوز بیم بی نیازی او روی ما چو کاه
جامی که نامه عملش را نیامدهعنوان به غیر مظلمه مضمون بجز گناه
موی سیاه را به هوس می کند سفیدروی سفید را ز گنه می کند سیاه
حالش تب خجالت و آه ندامت استهرگز نبوده حال کسی این چنین تباه
گاهی که تکیه بر عمل خود کنند خلقاو را مباد جز کرمت هیچ تکیه گاه
با او به فضل کار کن ای مفضل کریمکز عدل تو به فضل تو می آورد پناه
زینسان که فعل اوست ندارد زبان عذرزانجا که لطف توست تو خود عذر او بخواه