گنج

شمارهٔ ۹۹۳

خیل بتان برون ز شمار است و شه یکیآری بود ستاره هزاران و مه یکی
کردند عرض حسن سپاه بتان ولیچون شهسوار من نبود زان سپه یکی
از ما چه اعتبار که صد تاج خسرویباشد بر آستان تو با خاک ره یکی
خوش خواب مستی تو که من با فراغ دلبوسم گه آن دو لعل می آلود و گه یکی
عشقت گرفت کشور دل عقل گو بروکان ملک را بسنده بود پادشه یکی
خوی تو گرچه نیست بجز بی گنه کشیاز عاشقان که دیده چو من بی گنه یکی
جامی مرو ز میکده با خانقه که هستدر کوی عشق میکده و خانقه یکی