شمارهٔ ۹۹۲
ای دو چشمت در ستیز و کین یکیدل یکی تاراج کرده دین یکی
زلف و خالت را نمودم جان و دلآن یکی بربود از من این یکی
سوی هر غمخواره داری صد نظرمردم از غم جانب من بین یکی
خواب خوش باشد شب وصل ار بودعاشق و معشوق را بالین یکی
زان همه بوسه که دادی وعده امکن حواله با لب شیرین یکی
نافه گردد خوشه چین خرمنتگر گشاید زلفت از صد چین یکی
عاشق مسکین بسی داری و نیستهمچو جامی زان همه مسکین یکی