گنج

شمارهٔ ۹۷۵

عجب مطبوع و موزونی عجب زیبا و رعناییعجب شوخ دل آشوبی عجب ماه دل آرایی
به غمزه آفت جانی به قامت سرو بستانیبه رخ شمع شبستانی به لب لعل شکرخایی
دلی دارم ز غم پر خون غمی دارم ز حد بیروندریغا گر تو بر حال من بیدل نبخشایی
اجل نزدیک شد دور از توام آخر چه کم گردداگر روزی قدم در پرسش من رنجه فرمایی
لبالب شد ز خون بی جام لعلت ساغر چشمملب شیرین چه باشد گر به شکرخنده بگشایی
قدت یا رب چه موزون است کز رفتار شیرینشقیامت خیزد اندر شهر اگر ناگه برون آیی
اساس عشق محکم گشت و بنیاد خرد ویراناغیثونی اخلائی اعینونی احبائی
دلم بس خلوتی تاریک و تنگ آمد بیا جانادرون منظر چشمم نشین یکدم چو بینایی
رو ای همدم تو در بزم طرب با دوستان خوش زیرها کن تا بمیرد جامی اندر کنج تنهایی