شمارهٔ ۹۶۱
آخر ای سرو خرامان ز کدامین چمنیکه ز سر تا قدم آشوب دل و جان منی
لب ببستم ز سخن لیک به خلوتگه جانگاه دل با تو و گاهی تو به دل در سخنی
بنما آن تن نازک ز قبا تا به چمنغنچه دیگر نکند دعوی نازک بدنی
خون ما خورده چه آزار دلم می طلبینوش کردی می ما شیشه چرا می شکنی
می دهی یادم ازان لاله رخ ای باد بهارچند آتش به من سوخته دل می فکنی
یار بیماری من دید و بسی فاتحه خواندلیک شکرانه آن را که نیم زیستنی
جامی آن شوخ به خونریز تو گر تیغ کشدادب آن ست که گردن نهی و دم نزنی