شمارهٔ ۹۴۳
گهی در دل گهی در دیده باشیدلم را خون کنی وز دیده پاشی
ز لوح خاطرم نقش بتان راتراشیدی خوشا این بت تراشی
خریدار تو زان رو شد جهانیکه چون یوسف به خوبی گشته فاشی
چو چنگ از دست تو زان می خروشمکه چون چنگم رگ جان می خراشی
چه می پرسی که جامی عاشق کیستچه گویم من تو هم دانسته باشی