شمارهٔ ۹۳۹
الله الله چه شوخ دیده کسیکه به فریاد هیچ کس نرسی
من تو را خواهم از دو عالم و بسکز دو عالم همین مرا تو بسی
از توام جز تو آرزویی نیستانت سولی و انت ملتمسی
چون نی از خویشتن تهی شده امبا تو دارم هوای هم نفسی
کرده عشق تو در ولایت دلروزها شحنگی و شب عسسی
بلبلا ناله کن ز فرقت گلکه گرفتار مانده در قفسی
جامی از عشق نیکوان بازآیعمر بگذشت چند بوالهوسی