شمارهٔ ۹۳۸
زهی از خط سبزت تازه رسم فتنه انگیزیز تیغ غمزه ات نو دمبدم آیین خونریزی
وزید از کوی تو بادی مشام جان معطر شدز زلفت می فشانی گرد یا خود مشک می بیزی
بود پیوند جان آمیزش یاران تو این نکتهچرا هرگز نیاموزی و با یاران نیامیزی
شکار لاغرم زارم بکش پیش سگان افکننبینم قدر آن خود را که از فتراکم آویزی
بود مجموعه هر فتنه شکل قد دلجویتهزاران فتنه برخیزد چو تو از جای برخیزی
گریزانم ز هر نزدیک و دور ای جان برای توچه حال است این که چو بینی مرا از دور بگریزی
ز حج برگشته جامی در خراسان داشت روی امارهش زد در میانه عشوه خوبان تبریزی