شمارهٔ ۹۱۸
ساختم چشم راست بهر تو جایراست شد جا کرم نمای و درآی
کهنه شد دور ماه و نوبت توستز ابروی خود مه نوی بنمای
کرده ام از دو دیده پای و ز اشکمی روم در رهت پر آبله پای
گریه ام در گلو گره شده استتیغ بردار و این گره بگشای
فرق من تا قدم ربوده توستصبر و هوشی که مانده هم بربای
تیغت از خون هر که گیرد رنگزنگ آن را به قتل من بزدای
محتسب را نماند باد بروتریش قاضی کنید می پالای
راه تقوا چه سان رود جامیمانده از جام درد در گل و لای