گنج

شمارهٔ ۹۱

دردمندم عاجزم بیمار و تنها و غریبحال خود مشروح گفتم وقت لطف است ای طبیب
هر شفا در حقه غیب است و آن در دست توستحقه بگشا و کرامت کن شفایی عن قریب
جوشش دریای فضلت نیک و بد را شامل استگرچه از بد بدترم حاشا که مانم بی نصیب
عاشق بیمار را وصل حبیب آمد علاجزآستانت چون روم چون هم طبیبی هم حبیب
با تو دستاویز من تنهایی و غربت بس استبا غریبان لطف و رحمت نیست از خویت غریب
عمر شیرین عیش خوش از دولت وصل تو بودلا بقائی بعده یحلو و لا عیشی یطیب
بنده جامی را به مسکینان این درگاه بخشاستجب هذاالدعا فی شانه یا مستجیب