شمارهٔ ۹۰
می زند مشت به رویم که مبین سوی حبیبهیچ کس نیست چو من مشتکی از دست رقیب
گر نهد دست به نبض من محرور زندشعله چون شمع ز تاب تبم انگشت طبیب
هر که را عشق تو آداب خرد بر هم زدنیست ممکن که مودب شود از پند ادیب
روز آدینه به مقصوره درآ تا خواندخطبه سلطنت حسن به نام تو خطیب
بر چمن گر گذرد نکهتی از پیرهنتپر شود دامن و جیب سمن و غنچه ز طیب
هر که با صورت شیرین پسران عشق نباختنیست از معنی پیران رهش هیچ نصیب
جامی آن مه به غریبان ننهد گوش مکنبیش ازین در سخن انگیز خیالات غریب