شمارهٔ ۸۹۱
نشاید ای مه خورشید رخ تو را روزهکه نیست بر مه و خورشید هیچ جا روزه
تن تو کاهد و جان هزار سوخته دلمکن مکن که نباشد تو را روا روزه
بسی نماند که سازد چو ماه نو باریکمرا فراق جمال تو و تو را روزه
هزار رخنه بود در نماز و روزه ز توکجا تو کافر خون خواره و کجا روزه
ز روزه خوردن ماهی مدار بیم گناهکه ما به عذر تو داریم سالها روزه
ز هر چه غیر تو بستیم راه دیده و دلکه نیست بهتر ازین در طریق ما روزه
چو نیست بر شکرش دسترس تو را جامیبه آب دیده و خون جگر گشا روزه