شمارهٔ ۸۹۰
برفت آن ماه و ما را در دل از وی صد هوس ماندهغم هجران او با جان شیرین هم نفس مانده
مران تند ای عماری دار لیلی حسبة للهکه با صد بار دل بیچاره مجنون بازپس مانده
به امیدی که آید آن مه محمل نشین روزیجهانی چشم بر ره گوش بر بانگ جرس مانده
چو زد اکنون گل رعنا به عشرت خیمه بر صحراچه غم گر بلبل شیدا گرفتار قفس مانده
بده گو داد من آن ماه و بنگر ملک بس شاهانکه نی فریادخواه آنجا و نی فریادرس مانده
هوس دارم که سایم چشم و رخ بر آستان اومرا از بخت بی فرمان همین یک ملتمس مانده
به کویش چون ننالد همچو مرغان چمن جامیکزان گلشن گل و شمشاد رفته خار و خس مانده