شمارهٔ ۸۸۰
باز آی و مرهمی به دل ریش خسته نهچشمی بدین دو دیده در خون نشسته نه
پشتم شکست هجر تو گر بار می نهیباری به قدر طاقت پشت شکسته نه
چون دل نمی دهد ز غمت گر دگر غمی ستآن هم بیار و بر دل از غم نرسته نه
بگسست دل زمام صبوری به پای اواز زلف خویش یک دو سه تاری گسسته نه
جان کز غمت گریخت به آن طره اش سپاربندی بر این شکاری از دام رسته نه
خون بست بر رخم جگر ار میهمان شویپیش سگانت طعمه جگرهای بسته نه
جامی ز دست داد دل و دین تو را که گفتبر طرف گل ز سنبل سیراب دست نه