گنج

شمارهٔ ۸۷۵

منم اکنون به سر کوی وفا خاک شدههر چه جز عشق تو ز آلایش آن پاک شده
مرهم ریش کسانی و ازین درد مراسینه مجروح و دل افگار و جگر چاک شده
تند مخرام و ببین هر طرفی شیفته ایفتنه بر شیوه آن قامت چالاک شده
منکر عشق مشو خواجه که بدنامی عشقهمه زین هرزه روی چند هوسناک شده
شعله در خوشه پروین زده و خرمن ماهشرری کز دل گرمم سوی افلاک شده
چشم مست تو که می داشت به مردم نظریدور ما آمده خونخواره و بی باک شده
هم عنان با دگرانی تو و مسکین جامیمانده از دور دلی بسته فتراک شده