گنج

شمارهٔ ۸۷۴

رخت که همچو گل از تاب می عرق کردههزار جامه جان را چو غنچه شق کرده
ز لطف تو ورقی خوانده عندلیب به باغنسیم دفتر گل را ورق ورق کرده
حق است بر تو مرا بوسه ای بود هرگزکه بینمت ز لب خود ادای حق کرده
به درس عشق دلم زان گرفت بر همه سبقکه عمر در سر تکرار این سبق کرده
تو را چه بهره رساند ز حق چو واعظ شهردقیقه ای که بیان کرده بهر دق کرده
ز عکس مهر رخت سرخروییم این بسکه آب چشم مرا سرخ چون شفق کرده
به نزل خامه جامی که کاغذش طبق استدهان گشای که بهر تو بر طبق کرده