شمارهٔ ۸۵۲
زهی رویت ز هر رویی نمودهبه جز روی تو خود رویی نبوده
نموده روی خویش از حسن خوباندل عشاق بی سامان ربوده
فروغ روی تو عالم بگیردز زلفت گر شود تاری گشوده
نداند سر عشقت کس به از توکه هم خود گفته ای هم خود شنوده
اگر ماند همه اعیان عالمبه خلوتخانه وحدت غنوده
وگر نقش همه ذرات عالمشود ز آیینه هستی نموده
نگردد قدس ذات لایزالتازان یک کاسته زین یک فزوده
ثنای ذات تو جامی چه داندچه گوید ناستوده از ستوده