شمارهٔ ۸۵
هر کجا زد خیمه چون ماه سپهر آن آفتاببیدلان از رشته جان ساختند آن را طناب
بس که در هر منزلی آید ز چشمم سیل خونخیمه ها در دیده مردم نماید چون حباب
تا نشانم گرد راهش هر طرف تابد عنانپیش پیش خیل او پاشم ز ابر دیده آب
او دهد جولان سمند و من در آن غم کز چه رودست او گیرد عنان یا پای او بوسد رکاب
بیش ازین گو آفتاب آن عارض نازک مسوزورنه آهی برکشم از دل که سوزد آفتاب
ز آفتاب آن رخ چه سان پوشد کسی کز نازکیتاب می نارد که بر وی سایه اندازد نقاب
جامی از غم مرد چون تاخیر قتلش کرد یارآه کز بخت وی این تاخیر شد عین شتاب