شمارهٔ ۸۳۹
اینک سوار می رسد آن ترک کج کلاهخلقی نهاده روی تظلم به خاک راه
آویخته ز طرف کمر جان صد اسیربر هم زده به تیغ مژه قلب صد سپاه
در تاب ماه عارضش از باده صبوحمخمور چشم جادویش از خواب چاشتگاه
هر سو ز شوق طلعتش افغان اهل دردهر جا ز ظلم غمزه اش آواز دادخواه
زارم کشید و بر سر راهش بیفکنیدباشد که سوی من به ترحم کند نگاه
گر لاف عشق می زنم ای خواجه طعن چیستاینک سرشک سرخ و رخ زرد من گواه
جامی ز جام غصه چو خون جگر خوردنبود سرود مجلس او جز فغان و آه