گنج

شمارهٔ ۸۲۵

چرخ اخضر کز دو چشم خاست موج خون در اوشیشه سبز است و اشکم باده گلگون در او
شد جهان از اشک من دریا و می ترسم شودغرقه از بار دل من زورق گردون در او
جا درون دل گرفتی چاکش از پیکان بدوزتا نیابد ره خیال غیری از بیرون در او
رشته جان گر ز زلفت نگسلد چندین مپیچجان من گو باش یک تار دگر افزون در او
عشق تو هوشم ز دل بربود ترک عشوه دهباده مست افتاد و مردافکن مریز افیون در او
روی مجنون بود در لیلی ولی زد بحر عشقعاقبت موجی که گم شد لیلی و مجنون در او
مخزن سلطان عشق آمد دل جامی و نیستجز خیال لعل جانان گوهری مخزون در او