گنج

شمارهٔ ۸۲۳

بریز ای هجر خونم چند سوزی جان من بی اومرا صد بار مردن به که یک دم زیستن بی او
نسیما سوی او کن ره ببر همراه خود جان راکه جان آنجا رسد باری اگر ماند بدن بی او
مذاق جان شیرین چاشنی هجر نادیدهچه داند تلخی عیشی که دارد کوهکن بی او
ز هر گل می خلد در سینه خاری بی رخ خویشچه می خوانی مرا ای باغبان سوی چمن بی او
مپرس ای همنشین مهربان شرح غم هجرانزبان من ز کار افتاده نتوانم سخن بی او
همه آفاق را دانم که سوز من شود روشنز بس چون شمع گریم زار در هر انجمن بی او
ازان مه ماند جامی ای اجل تاراج عمرش کنکه آن مسکین به جان است از حیات خویشتن بی او