شمارهٔ ۸۲۲
نامه سربسته آمد غنچه و مضمون اوحسب حال بلبل و شرح دل پر خون او
قصد لیلی باشد از جعد مسلسل عرض حسنزان چه غم دارد که گردد بیدلی مجنون او
خضر را خواهی که بینی بر لب آب حیاتخط سبزارنگ بین گرد لب میگون او
چون به میزان لطافت نیست وزنی سرو راچند خود را برکشد پیش قد موزون او
آن مسیحا لب شفای رنج ما داند ولینیست تدبیر علاج اهل دل قانون او
گرچه در هستی دهانش از سر مویی کم استیک سر مو کم مباد از حسن روزافزون او
گو مکش جامی در افسون سخن بیهوده رنجکان پریرخ را فراغت بینم از افسون او