شمارهٔ ۸۰۹
داری به جان من کمین ای من کمین هندوی توخوی تو گر هست این چنین صد جان فدای خوی تو
گه بر در بتخانه ام گه در حریم خانقهالقصه گردم در به در دایم به جست و جوی تو
بادا ز زخم ناوکت در سینه صد روزن مراباشد که افتد پرتوی از آفتاب روی تو
روز و جفای چاوشان شبها و بیم پاسبانیارب من آزرده جان کی راه یابم سوی تو
یکباره دل برداشتم از قیل و قال مدرسهزین پس به کنج میکده ماییم و گفت و گوی تو
تا کی چو زاهد بی جهت آریم سوی قبله رومحراب طاعت بس بود ما را خم ابروی تو
جامی کی از خاک درت محروم ماندی این چنینگر آبرویی داشتی پیش سگان کوی تو