شمارهٔ ۷۹۴
با این جمال همدم مستان عشق شویک بار الست گوی و هزاران بلی شنو
در جام می ز لعل تو یک شمه یافتماسباب علم و فضل به میخانه شد گرو
جز تخم آرزوی تو در دل نکشته ایمفرخنده ساعتی که رسد کشته را درو
گفتم تمام خرمن عمرم به باد شدلعلت به خنده گفت که بر ما به نیم جو
با این فسردگی نتوان راه عشق رفتدستی بزن به دامن مردان گرمرو
خواهی که نقد حال تو گردد حدیث عشقاین نکته می شنو ز حریفان و می گرو
جامی فسانه های کهن ذوق ده نمانداسرار عشق تازه کن از گفته های نو