گنج

شمارهٔ ۷۹۲

مگر وزید نسیمی ز سرو سیمبر منکه باز شعله برآورد آتش جگر من
خجسته باد طلوع تو ای سهیل یمانیکه روز گشت به اقبال طلعتت سحر من
لبم ز سوز نفس سوخت دیده از تف گریهبسوخت آتش عشق تو جمله خشک و تر من
به گریه گفتم ازین در مرا مران به سر خودبه خنده گفت بر این در میا دگر به سر من
ز دیدن تو که محروم مانده ام نه ز دوری ستکه چون پری ز لطافت نهانی از نظر من
ز اشک و چهره به راه تو سیم و زر بکشیدمکه خاک راه تو بهتر ز وجه سیم و زر من
مکن به علم نظر عیب من که در دل جامیجز این صفت نبود شیوه دگر هنر من