شمارهٔ ۷۷۷
مرو زین چشم تر ای اشک خونین دمبدم بیرونشدم رسوا منه دیگر ز فرمانم قدم بیرون
به روز وصل خواهم چاک دل دوزم ز پیکانتکه ماند شادی و عشرت درون اندوه و غم بیرون
به صحرا وقت گل آن نیست لاله بلکه آتشهاز خاک داغداران فراقت زد علم بیرون
زدی بر لوح سیم از مشک تر نونی رقم یعنینیاید خوشنویسان را چنین حرف از قلم بیرون
نگویم راز آن لب گرچه خوردم خون ازو عمریبلی ندهد ز خم دردخورده باده نم بیرون
غمت از دل نرفت و رفت جان از تن نبوده ست آنکه می گفتم غمت آید ز دل با جان به هم بیرون
گرفت از تنگنای شهر هستی خاطر جامیچه بودی گر قدم ننهادی از ملک عدم بیرون