گنج

شمارهٔ ۷۷۶

هر بامداد کان مه راند سواره بیرونآید ز شهر خلقی بهر نظاره بیرون
اشکم به خون بدل شد خون هم نماند وین دممی اوفتد ز دیده دل پاره پاره بیرون
شد آتشین دل من صد پاره و آید اکنونبا دود آه یک یک همچون شراره بیرون
پیش رخت بتان را نبود مجال جلوهتا آفتاب باشد ناید ستاره بیرون
درد دل حزین را با کوه اگر بگویمآید صدای ناله از سنگ خاره بیرون
ناچار باشد ای دل بیچارگی کشیدنزینسان که رفت ما را از دست چاره بیرون
می کرد دی شماره خیل سگان خود راواحسرتا که جامی بود از شماره بیرون