گنج

شمارهٔ ۷۷۴

من و فکر تو چه بینم به جمال دگرانهم خیال تو مرا به که وصال دگران
غیرتم بر تو چنان است که گر دست دهدنگذارم که درآیی به خیال دگران
به محالات رقیبان چه نهی سمع قبولحال ما گوش کنی به که محال دگران
روز و شب تشنه جگر خاک درت بوسه زنممن که لب تر نکنم ز آب زلال دگران
هر چه جز دوست برون می‌کنم از خلوت دلکی بود در حرم شاه مجال دگران
می‌برد نامه او هدهد و ما دور دریغکه پریدن نتوانیم به بال دگران
حال جامی ز غمت زار و تو از سنگدلیمی‌گشایی نظر لطف به حال دگران