گنج

شمارهٔ ۷۷۳

ای به رخسار چو مه چشم و چراغ دگرانسوختم چند شوی مرهم داغ دگران
یار دمساز کسان وصل چه داریم طمعنتوان خورد بر از میوه باغ دگران
دل چه بندم به مه و مهر که این ویرانهروشنایی نپذیرد ز چراغ دگران
با تو ای باد صبا بوی کسی می یابممشو از بهر خدا عطر دماغ دگران
چند در تفرقه خاطر ما سعی کنیای مهیا ز تو اسباب فراغ دگران
خط سبزت نگرم نی رخ خوبان که به استسبزه باغ تو از لاله راغ دگران
وه که افسانه جامی نشنیدی هرگزتا نپرداختی از لابه و لاغ دگران