شمارهٔ ۷۵۴
کس وصالت چنین نخواست که منوز فراقت چنین نکاست که من
گفته ای بر رخم که عاشق ترچهره زرد من گواست که من
همه کس مبتلای توست ولینه بدین گونه مبتلاست که من
دل که درمانده جدایی توستنه چنان از درت جداست که من
کیست گفتم به راستی چو قدتسرو بالا کشید راست که من
گفت جامی که می برد سوی دوستباد صبح از میانه برخاست که من
بی تو هستم میان آتش و آبکز دل و دیده عمرهاست که من