گنج

شمارهٔ ۷۴۳

مشو سنگین دلا مشغول چوگان باختن چندینیکی چوگان حوالت کن به من جانبازی من بین
نظر بر گوی داری اینقدر گویی نمی دانیکه سرگردان تر از گویم درین میدان من مسکین
مزن چوگان مباد افگار گردد آن کف نازکمران توسن مباد آزار گیرد آن تن سیمین
مه از خنگ فلک خواهد به پای مرکبت افتدچو با این عشوه و دستان کنی جولان ز پشت زین
چه تازی هر طرف توسن خدا را بهر آسایشفرود آ لحظه ای بر دیده گریان من بنشین
دل و جانم فدای آن رخ پرخوی که پنداریقران کرده ست خورشید جهان افروز با پروین
مینداز از نظر جانا چنین یکباره جامی راکه هم دل در سر و کار تو کرد آن مبتلا هم دین