گنج

شمارهٔ ۷۴۲

ترک شهر آشوب من زینسان که شد صحرانشینخواهم از شوقش به صحرا رو نهادن بعد ازین
هر کجا منزل کند شب گر تواند زآسمانمه زند بهر نزولش خیمه بر روی زمین
توسن عقلم که از عشق بتان سر می کشدعشوه آن شهسوار آخر کشیدش زیر زین
آن سپاهی را نبینم جز به لشکرگاه حشرگر چنین آرد سپاه هجر بر جانم کمین
زارم از دوری خدا را ای که سویش می رویچشم خود می بخشمت بستان و از دورش ببین
کحل دولت خواهی از میل سعادت دیده راخاکی از پایش بجو خاشاکی از راهش بچین
کمترین بندگان جامی به یادش داد جانهیچ کس یادش نداد از بندگان کمترین