گنج

شمارهٔ ۷۳۲

کنا شئون ذاتک فی وحدة البطونصرنا سواک حیث تقلبت فی الشئون
یک جلوه کرد حسن تو بیرون فکند عکسهر نقش دلربا که نهان بود در درون
ما را ز ذات و فعل و صفت هیچ بهره نیستجز آنکه تو به صورت ما آمدی برون
ساقی بیا و باده بی چند و چون بیاراز بزمگاه عشق مبرا ز چند و چون
بازم رهان ز خویش که در کارگاه عشقکاری نکرد مصلحت عقل ذوفنون
مطرب بساز پرده که عشق آشکار کردرازی که زیر پرده نهان بود تاکنون
جامی نشان ز منزل مقصود می دهدای سالکان راه طلب این تذهبون