گنج

شمارهٔ ۷۲۶

نه زهد آید مرا مانع ز بزم عشرت اندیشانغم خود دور می دارم ز بزم عشرت ایشان
به جایی کاطلس شاهان نشاید فرش ره حاشاکه راه قرب یابد دلق گردآلود درویشان
مباش آن شوخ گو شرمنده ز آیین جفا کوشیکه نبود شیوه آزار در دین وفاکیشان
نه اندیشم دعایی غیر ازین کان شاه خوبان رامبادا هیچ گه آسیبی از کید بداندیشان
مرا پیوند خویشی بود با صبر و خرد لیکندلم تا آشنای عشق شد بگسستم از خویشان
ز راه دل رسد اشک جگرگون دیده ما رابلی این خانه را می آید آب تیره از پیشان
چو آید دور جامی جام گلگون دیگری را دهبود خونابه دل بس می لعل جگرریشان