شمارهٔ ۶۹۶
گر همیباشم به کنج خانه شیدا میشومور همیآیم میان خلق رسوا میشوم
ای خوش آن دم کو چو طفلان میزند سنگ جفاناگه ار جایی من دیوانه پیدا میشوم
لطف پنهانی و ناز آشکارم میکشدتا بدین حد نی خراب شکل زیبا میشوم
باغبانا بهر گل چیدن مجو آزار منچون درین بستان من از بهر تماشا میشوم
گفت روزی خواهمت کشتن به دست خود کنونمهلت از حد شد برش بهر تقاضا میشوم
روزها با این و آن هرگونه باشد بگذردوای جان من در آن شبها که تنها میشوم
جامیا روی خلاصی چون بود چون درد عشقمیرود پیش از من بیچاره هرجا میشوم